روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

  ازاداره خارج شدم . احساس کردم باید کمی قدم بزنم ...معمولا قدم زدن را دوست دارم .فکر کردن و قدم زدن ... باران هم که ببارد معرکه می شود اما آن روز باران نمی بارید .قدم زدن من هم از حال و هوای خوشم نبود ...گاهی قدم می زنم تا سبک شوم از چیزهایی که ناراحتم می کندخسته یتان نکنم ...میان افکار در هم و برهم ، گیج و کلافه و خسته بودم .بر خلاف سمتی از خیابان که مغازه ها و ویترین هاست ...سمتی را انتخاب کردم که دیوار باشد و درخت و تنهایی و خودم ! چشم هایم را از قدم هایم برداشتم تا به رو به رو  نگاهی  بیندازم ...یکباره دیدم  پسری با سرعت نور به سمتم  می دود و دستش را با ارتفاعی که به گمانم از آن بیشتر دیگر نمی توانست ،بلند کرده بود .مثل کسی که تا آخرین توانش بخواهد بزند توی گوش کسی یا به طرفش چیزی را پرتاب کند ...

   نمی دانستم باید چه کار کنم ؟وقتی یک طرفت دیوار باشد و میله های بیمارستان و طرف دیگرت بوته های سبز بلند که راه فراری هم نباشد! چاره ای نبود ! فرصتش را هم نداشتم ! رسید به من و با همه ی توانش دستش را با ضرب به طرف گوش من پایین آورد ...فقط یک عکس العمل سریع می توانست نجاتم دهد ! و آن هم این بود که به سرعت جا خالی دادم ! تا کمر خمر شدم  و دستش از بالای سرم عبور کرد !از کنارم به همان سرعت نور دور شد در حالی که به خاطر ناکام شدنش در امر تو گوشی زدن عصبانی بود ! ظاهرش مشخص بود که طبیعی نبود ! چهره و حرکات و حرف زدنش هم ! شاید دیوانه بود شاید هم نبود ...به خیر گذشت ...اما آیا همیشه به خیر می گذرد ؟ چه کسانی مسوول این مزاحمت های خیابانی هستند ؟  من نه پوشش عجیبی داشتم  نه رفتار زننده ای و نه کاری به کسی .

   اصلا از خیر همه ی آرزوهای دور از دست به جرم "زن بودن" گذشتیم ! اصلا   نخواستم که نیمه شب اگر باران گرفت و بی خوابی به سرم زد بتوانم قدم بزنم . اصلا نخواستم که دوچرخه ام را بردارم و تا طرقبه دوچرخه سواری کنم .اصلا نخواستم بشود یک دل سیر توی پارک بشینم و برای یک بار هم که شده کسی خلوتم را به هم نزند .اصلا نخواستم  به حقوق برابر با مردها برسم ! اصلا کاری ندارم به زنهایی که هر روز از شوهرشان کتک نمی خورند و حقوقشان ضایع می شود و چشم های کبودشان خواب هر شب من را گرفته است یا دخترانی که به آن ها فراری می گویند و از خواندن  و دیدن احوالشان وحشت زده می شوم !دختر را چه به کت و شلوار پوشیدن و مو افشاندن و به خود رسیدن ؟!! چه به حق اشتغال و حق مسکن و حضانت بچه ؟!! دختر را چه به حرف زدن در جمع مردان و اظهار نظر کردن ؟ آزاد بودن که حرفش را هم نباید زد ! فمینیست و این اداها ؟! سوسول بازی و غرب زدگی هم حدی دارد  !!از خیر همه ی این ها گذشتیم ...اگر می شود کاری بکنید در مسیر رسیدن به منزل ! کسی مزاحممان نشود ! چه دیوانه باشد و چه عاقل !همیشه می گویند حجاب مصونیت است اما به نظر من که باید شوهر یا برادری از نوع آرنولد یا مردی که دست بزن داشته باشد نماد مصونیت ما باشد !!!

 پی نوشت 1: راستی اگر دیوانه من رو هم کشته بود به لحاظ حقوقی هم کاری نمی شد کرد ! دیوانه بوده دیگه !

پی نوشت 2 : یادم نرفته ! قرار بود براتون از تولستوی بنویسم .دیدم این سوژه حیف که ازش رد بشم .سر قولم هستم !

 پی نوشت 3 : همه ی کتاب های حسین پناهی رو خریدم .قبلا فقط "دو مرغابی در مه " رو داشتم که هیوای عزیز هدیه داده بود !حتما از شعرهای پناهی هم برایتان خواهم گذاشت .

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody